تک ستاره آسمان زندگیم
با عرض پوزش از همه دوستان عزیز و همینطور گل پسرم به خاطر این مدتی که وبلاگ رو به دلیل مشغله نتونستم آپ کنم . امیدوارم بتونم از این به بعد جبران کنم. از همه دوستای گلی که به وبلاگ پسملی سر میزنین تشکر میکنم (برای حفظ ترتیب وبلاگ تمام مطالب گذشته رو که نوشته اما نتونسته بودم پست کنم رو با تاریخ خودش میزارم ) ۱۱ ماهگیت مبارک نفس مامان دیگه چیزی تا یکسالگی نمونده . چه حیف که خیلی زود میگذره این لحظات . روزهایی که سالها در آرزوی دیدنشون بودم حتی تو بچگی هام حالا جلوی چشمام به سرعت عبور میکنن . از بزرگ شدن و بالیدنت ، از پیشرفت هات غرق لذت میشم اما ... این یعنی داره زود میگذره دیگه برای خودت مردی شدی . قربون مرد کوچکم برم نفس مامان کلی چیز یاد گرفته : بدون کمک می ایسته و خودشم حسابی ذوق میکنه با تکیه گاه به سرعت راه میره گاهی بدون تکیه گاه یکی دو قدم بر میداره . اما زود میترسه و میشینه یا دستشو میگیره به نزدیک ترین تکیه گاه . و گاهی در راه رسیدن به یک تکیه گاه تِلپ نقش بر زمین میشه . نانای با هر آهنگی که شنیده بشه . اونم به صورت دوزانو نشستنش خیلی با مزه است کم پیش میاد درست و اصولی بنشینه . معمولا یه پا جلو یکی عقب . یا یا دوزانویی که پاها از طرفین بازه کلاغ پر . تا میگی کلاغ یاسین میگه اَ اَ اَ اَ با آهنگ پَــــــــــــــر. دهنشو تا جایی که میشه باز میکنه و دستاشو میبره بالا . جدیدا کلاغ و جوجو - یاسین ... رو هم خودش میگه و انگشت سبابه اش رو میزاره رو زمین . البته فقط آهنگشو میزنه . ای یییییی ....اَ اَ اَ اَ لی لی حوضک - تا میگم لی لی کن انگشتش رو میزاره کف دستش و بعدم انگشت هاشو یکی یکی نشون میده . اشاره کردن رو هم یاد گرفتی . هر چیزی که اسمشو بگم زودی با انگشت نشون میدی. بعبعی میگه ؟ یاسین : بَ بَ بَ دمبه داری؟ یاسین : بَ بَ بَ پس چرا میگی ؟ یاسین : بَ بَ بَ یاسین بعبعی کو؟ تا پیداش میکنه میگه بَ بَ بَ اخم کردن هم یاد گرفتی . خیییییییلی بامزه سرتم میندازی پایین لبتم غنچه میکینی. حالا جدیدا تا به چیزی دست میزنی . میگم دست نزن . سریع بهم اخم میکنی و بعدشم میگی دَهههه (خیلی ممنون یه چیزی هم بدهکار میشیم الو میکنه - با هر چیزیکه کمی شبیه گوشی باشه . گوشی تلفن- موبایل - تلفن اسباب بازی خودش - کفکیر - کنترل تلوزیون .. اَوو و بعد هم به زبون خودش صحبت میکنه و کلی هم میخنده تازگی ها زیاد خجالت میکشه . از هر چیزی که خوشش بیاد و غریبه یا جدید باشه . از آدمهای جدید گرفته تا اسباب بازی های جدید . میاد پشت من قایم میشه یا تو آغوشم خودشو قایم میکنه . یه عروسک داره که دست بهش میزنی روشن میشه و میرقصه . یاسین خیلی دوسش داره ولی ازش خجالت میکشه . میره روشنش میکنه و میاد محکم مامانیو بغل میکنه . انقده کیف میده که من هی روشنش میکنم یاسین محکم بغلم کنه . پایین اومدن از بلندی (تخت .. مبل ) که خیلی هم لازم و ضروری بود رو هم یاد گرفتی . اول سینه خیز دور میزنی پشتت رومیکنی و بعد پاهاتو میزاری پایین و لیز میخوری میری . پسملی جدیدا خیلی به مامانی وابسته شده و مدام دنبال منه عین جوجه اردک . اگرم یه کم جا بمونه خونه رو میزاره رو سرش . رفتنه wc یکی از معضلات این روزا هر بار یاسین انقدر گریه میکنه که همه همسایه ها میفهمن روزی ۱۰ بار خونه رو در حد انفجار بهم میریزی و هر چی که دستت برسه و بتونی میریزی وسط اتاق هر جا من برم میای و اونجا رو هم به همین شکل در میاری . خلاصه مامان هی جمع میکنه و شما همون لحظه پشت سرش مشغول ریخت و پاشی . برای جمع کردن اسباب بازی هات سعی میکنم با بازی خودت رو مشارکت بدم تا یاد بگیری بعد از بازی باید جمع کنی . هر اسباب بازی که تو سبد یا سطل لوگو میندازی یک عدد خانه منفجر شده و پسملی که افتخار میکند هورااااا خوب حالا جمع شده دوباره بریم سراغ قفسه اسباب بازی هاااااا اینم عروسک رقاص
پ.ن۱: پسملی همیشه انقدر نامرتب و هپلی نیست اما شکار لحظه ها یعنی همین پ.ن۲: حسابی مشغول تدارک تولد پسملی هستیم یه سفر ۱۰ نفره با هواپیما شد پسملی هم اینبار خیلی اذیت نکرد و برای همه میخندید مخصوصا تو هواپیما با یه پسمل شیطون دوست شده بود و با هم دالی بازی میکردن. کلی هم برای آقای امنیت پرواز خندید که از پشت پرده براش شکلک در میاورد. پسملی آماده رفتن به سفر عکسهایی از میون ابرهای زیبا آسمان زیبای حرم و پسملک از هوش رفته زیارت قبول نفس مامان سن ماه هات ۲ رقمی شده و این یعنی به یکسالگی داریم نزدیک میشیم . حسابی شیطون بلا شدی همه خونه رو جمع کردیم هر چیزی که ممکنه خطرناک باشه یا تو برای اونا خطرناک باشی ههههه ولی بازم نمیشه لحظه ای ازت غافل شد . فدای تو که مدام میخوای همه چیزو کشف کنی . پسمل مامان توپ بازی رو خیلی دوست داره . به توپ هم میگه "بو" . خیلی محکم ادا میکنی که ازش صدای پ هم شنیده میشه . تا از خواب بیدار میشه یا از بیرون میایم خونه پشت هم میگه بو بو بو و با چشم دنبال توپ هاش میگرده . بیشتر کلمات رو با ب تلفظ میکنه . ماهی رو هم با همون آهنگ نی نی میگه . ای یی خدارو شکر این ماه رفتیم برای چکاب پیش خانوم دکتر و شما بالاخره بعد از ۳ ماه وزن گرفتی و یه کمی خیال مامانی راحت شد . وزن : ۹۸۰۰ قد : ۷۴.۵ ۱۰ ماهگی به روایت تصویر اینم آثار شیطونی زخم بینیت مال یه سقوط آزاد از تختِ که با سرعت چهار دست و پا رفتی و ... یه کمی هم پیشونیت ورم کرده بود . خدا میدونه اون لحظه به مامانی چی گذشت زخم پیشونی و بالای چشمت مال سطل لوگوهاته دستت رو میزاری لبش و میخوای بلند شی که اونطرفش میخوره به صورتت . الهی بمیرم خدا خیلی رحم کرد حرکات ژانگولر بازی یاسین از لای پات دالی میکنی (تار بودن تصاویر مربوط به تحرک سوژه میبیاشد نه ناشی گری عکاس من بستنی دوســــــــــــــــــــت دارم اینم خاله برام خریده ... آخه خاله جان اینا زود هنوز انگار بدم نیستا اینم سالنامه یاسین گلی که با وجود وقت کم درستیدم و به عنوان عیدی تقدیم خانواده ها شد. بهار تابستان پاییز زمستان اول مامان و بابا قبول نمیکردن چون برای من وسیله مناسب و لباس و .. نیاورده بودن. از اون مهم تر بابایی اصلا اهل سفرهای یهویی نیست باید کلی برنامه ریزی کنه و همه چیزو پیش بینی کنه . ولی بالاخره مجبور شدن تسلیم و تابع جمع بشن . از این رو رفتیم به خرید کوچولو کردیم و رفتیم .تمام طول راه رو تو صندلی ماشینم خواب بود . مامان به همه این نویدو داد که تا صبح همه بیدارین . با کمال تعجب اونجا نه تنها اذیت نکردم بلکه بهترین خواب عمرم رو کردم و تا صبح خوابیدم .در کل سفر خوبی بود خوش گذشت . فرداش ۱۳ به در بود و مامانی یه آش خوشمزه درست کرد و رفتیم خونه بابا جون . عمه و عمو ها هم بودن و بعد از صرف نهار . عصر رفتیم پارک و اونجا آش رونوش جان کردیم جای همگی خالی . البته خیلی نتونستیم بمونیم هم به خاطر مامان جون که کمی مریض احواله . هم هوا طوفانی شد و ممکن بود من سرما بخورم . ۱۳ به در![]()








) 
![]()
هوراااااا میکشیم . خیلی بامزه دستت رو میبری بالا و هوراااا میگی 






البته مزایایی هم داشت . اینکه بیشتر بهمون خوش گذشت و راحتر سفر کردیم . قربون امام رضا برم دوست داره اینجوری ما رو بطلبه .![]()











)















| Design By : RoozGozar.com |


